مجموعه داستان روی دو پا میایستم اثری است که در آن، نویسنده با کنارگذاشتن پیچیدگیهای زبانی و ساختارهای سنگین، مسیری متفاوت را در پیش میگیرد. آنچه در نگاه اول در این اثر به چشم میآید، «سادگی لحن» و «روایت حوادث روزمره» است. نویسنده با زبانی روان و بیپیرایه، زندگی روزمره را به بستر اصلی قصههای خود تبدیل میکند و از دل همین اتفاقات معمولی، موقعیتهایی میسازد که خواننده را غافلگیر میکند.
ویژگی شاخص و نقطۀ عطف این مجموعه «خلق تصاویر انزجارآور» یا به تعبیر دقیقتر، پرداختن به زیباییشناسیِ چندش و امور طبیعی است. نویسنده از توصیف مسائل کثیف، نامطبوع و تصاویری که شاید در زندگی روزمره نادیده گرفته میشوند، ابایی ندارد؛ او این تصاویر را نه برای شوکهکردن خواننده که بهعنوان بخشی جداییناپذیر از واقعیتِ زندگی و جسم انسان به کار میبرد.
در واقع، نویسنده با تلفیق این دو عنصر (سادگی روایت و تصاویر نفرتانگیز)، نوعی تضاد هنرمندانه ایجاد میکند. خواننده درحالیکه غرق در روایتی ساده از روزی عادی است، ناگهان با توصیفی مواجه میشود که او را به مرز انزجار میبرد. این تکنیک باعث میشود داستانها از سطح روایتی صرف فراتر رفته و به نوعی کاوش در لایههای پنهان و بعضاً کثیفِ طبیعت بشری و زندگی روزمره تبدیل شوند.
روی دو پا میایستم باتکیهبر همین ویژگیها، تجربهای متفاوت و ماندگار برای مخاطب میسازد؛ تجربهای که در آن زیبایی و زشتی، هر دو در قالبی ساده و روزمره به تصویر کشیده میشوند.