نگاهی به داستان بلند «درگشت» اثر ریحانه افضلی

محسن عباسی دربارهٔ «درگشت» ریحانه افضلی؛ داستان بی‌پناهی، مهاجرت، سرگشتگی و انتظار مادر و دختری در مرز افغانستان و ایران.

متن از محسن عباسی

در داستان «درگشت» که ترجمه فارسیش «سرگردان» و «آواره» می‌شود با وضعیت تازه‌ای روبرو نیستیم. پدیدهٔ مهاجرت موضوع نوظهوری نیست. بیماری مسری این سال‌هاست که به دلیل وضعیت نابسامان برخی کشورها، خیلی‌ها به هر قیمت که شده، ترک دیار و جلای وطن می‌کنند و رنج و سختی مهاجرت را به جان می‌خرند بلکه از نابسامانی و نومیدی‌ای که وجودشان را گرفته، خلاص شوند و به وضعیت بهتری برسند. از یأس و نومیدی به کورسوی امیدی بروند که از دور چشمک می‌زند. هر چند که ممکن است چشم‌انداز آن سوی مرز، براستی چشم‌اندازی در مه

در داستان بلند «درگشت» با وضعیت شکنجه‌واری روبرو می‌شویم که ممکن است آدم‌ها را مثل ناگل (دختر داستان) به مرز نابودی بکشانند. در دوسوم پایانی داستان ناگل با خودش فکر می‌کند اگر نتوانند از مرز به سلامت رد شوند، خودش را بکشد و در صحنهٔ پایانی وقتی که او و مادرش به سوی اتاق بازرسی می‌روند، همراه خود گالن نفت و کبریتی دارد که معلوم است به چه منظوری برداشته است.

«چه کسی‌ست که زندگی را دوست نداشته باشد؟ اما چگونه باید به رنج کشیدن مداوم و بی‌انتها، سرگردانی‌های تمام‌نشدنی و بلاتکلیف بودن‌های همیشگی پایان داد؟» (درگشت- ص ۷۱)

سؤالی که شاید جوابش همیشه به راحتی گذشتن از مرز نباشد.

داستان دربارهٔ مادر و دختری افغانی است که در هتلی در مرز افغانستان و ایران، منتظر عبور از مرز و واردشدن به ایران هستند، اما به دلیل سختگیری‌های حکومت طالبان برای زنان و بخصوص زنان بدون سرپرست، در تمام چند روزی که منتظرند تا نوبت آنها برسد، ساعات و دقایق پر اضطراب و مملو از بیم و امیدی را سپری می‌کنند که همچون غبار داغ و خفه‌کننده‌ای که منطقه را گرفته، هر آن ممکن است آنها را ببلعد. دلهرهٔ عبور، سالم ماندن و از چنگ خطرات و مهلکه‌ها در امان ماندن، با حس تعلیقی که نویسنده به خوبی توانسته آن را به تصویر بکشد، زندگی را برای آن دو جهنم کرده. هر لحظهٔ داستان با تردید، سردرگمی و بلاتکلیفی همراه است و نویسنده با روایت ساده و بدور از تصنع خود زمینهٔ همدلی خواننده با شخصیت‌های داستان را فراهم می‌کند. ما باور می‌کنیم مادر و دختری که برای رهایی از زندگی سخت در افغانستان تن به مهاجرت داده‌اند، هر آن ممکن است با در بسته روبرو شوند، پاسپورتشان بی هیچ دلیلی پاره شود و امیدشان برای رسیدن به زندگی بهتر به یأس بدل شود. اما راه برگشتی نیست. پشت سر چیزی باقی نمانده. آخرین رشتهٔ انسانی که آنها را به وطن پیوند می‌داد، پدر دختر بود که در آغاز داستان شاهد مرگ او هستیم. با مرگ پدر، دیگر کسی نیست که از این دو زن حمایت کند. حامی به معنای سمبلیک آن هم از دست رفته است. جرقهٔ عشقی هم که برای لحظه‌ای در داستان چشمک می‌زند و دل دختر را روشن می‌کند، و از ورای آن ما تپش قلب دختر را از زیر برقع می‌شنویم، در فضای غبارگرفتهٔ داستان محو می‌شود بی اینکه رنگی به فضای گرفته و تیرهٔ داستان بزند. در طول داستان از خود می‌پرسیم آیا آنها بالاخره از مرز رد می‌شوند؟ آیا می‌توانند مشکل نداشتن سرپرست مرد را با پیوستن به خانواده‌ای دیگر یا دادن رشوه به مأمورین مرزی حل کنند؟ هر وقت کسی بر در اتاق می‌کوبد، ترس پدیدار می‌شود، نکند مرد متجاوزی به سراغشان آمده. حتی دستشویی‌رفتن هم با ترس و دلهره همراه است.

«درگشت» داستان بی‌پناهی، سرگشتگی، یأس و نومیدی است. داستان آدم‌هایی که به آخر خط رسیده‌اند.

امیدی نیست، روزن نویدبخشی به چشم نمی‌خورد. در فضای خاک‌آلود و وهم‌انگیز هتل، تابش گاه به گاه آفتاب فضا را کمی روشن می‌کند اما بیهوده است به آن دل ببندیم. انگار هر کلمهٔ داستان فریاد می‌کند که:

امید را فراموش کنید!

هرچه پیش‌تر می‌رویم فضای داستان تیره‌تر می‌شود. زندگی دختر به مویی بند است و شاید خواننده در دل خود آرزو کند که ای کاش آن دو از مرز عبور کنند و به سلامت به ایران برسند. هر چند معلوم نیست بعد از عبور از مرز چه سرنوشتی در انتظار آنهاست.

محسن عباسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات